تبليغاتX
روزهای پائیزی من

روزهای پائیزی من

به خاطر او

چه زیباست بخاطر تو زیستن

وبرای تو ماندن بپای تو مردن وبه عشق تو سوختن؛

وچه تلخ وغم انگیز است، دور از توبودن، برای تو گریستن؛

و به عشق و دنیای تو نرسیدن؛ ایکاش می دانستی بدون تو،

مرگ گواراترین زندگیست؛ بدون تو وبه دور ازدستهای مهربانت،

زندگی چه تلخ وناشکیباست. ایکاش می دانستی مرز خواستن کجاست،

وایکاش میدیدی قلبی راکه فقط؛

برای تو می تپد

 

دوست دارم تا اخرين باقيمانده ی جانم تو را عاشق  كنم

زندگی من در زلالی چشمان تو خلاصه شده

زندگی من در نفس های بازدم تو جاری شده

 زندگی من در همين از تو نوشتن ها وسعت يافته

نفس كشيدن من تنها با ياد اوری زنده بودن تو امكان پذير است

همين كه گاه نگاه چشمان پر از عشق يا سردی تو را ميبينم برايم كافی است و قانع

كننده است كه زندگی زيباست

اگر روزی از ديار من سفر كنی با چشمانی نابينا شده از گريستن در نبودت جای

قدمهايت را بر روی سنگفرش خيابان گل باران ميكنم

             

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 19:3  توسط  محمد  | 

دادگاه عشق

 

در دادگاه عشق قسمم قلبم بود، وكيلم دلم بود

 

و حضار جمعي از عاشقان و دلسوختگان

 

قاضي نامم را بلند خواند و گناهم را دوست داشتن

 

 تو اعلام كرد پس محكوم شدم به تنهايي و مرگ

 

كنار چوبه ي دار از من خواستند تا آخرين خواسته ام را بگويم

 

و من گفتم به تو بگويند: 

دوستت دارم

+ نوشته شده در  یکشنبه بیستم تیر 1389ساعت 18:58  توسط  محمد  | 

اتمام ترم 2

سلام خیلی گلینا امیدوارم روزای خوبی داشته باشین..هی این ترم هم با همه خوبی بدیهاش گذشت اولین خاطره ترم ۲ برام بردن من پای تخته بود با همه اضطرابی که داشتم رفتم پای تخته خیلی دستام می لرزید ولی به خیر گذشت.خاطره و موارد بامزه زیاد که کلی جا می خواد.جاتون خالی صورتمو هم بعد ۱۷ سال عمل کردم خدا رو شکر عمل خوب بود.۴واحد تابستون برداشتم كه اين استاتيك دست بردار نبود ۳روز پيشم ۱۴ واحد برا ترم ۳برداشتم  تا حذف اضافه كه ۵تا ديگه بردارم.امشب شب قدر هستش احاديث زياذي نقل از اين شب به شب زنده داري و عبادت هستش ما رو هم تو اين روزا دعا كنين راستي حتما براي خودتونم ارزو و دعا كنينا خدا دوست داره بندش ازش بخواد.منم كه دلم برا دانشگاه و يه ...............تنگ شده در اخر :نگاه عاشقان با هم احساسات ناب معمله مي كنند.بياين به هم عاشقانه بنگريم. همتونو دوست دارم موفق باشين .

"يا علي" 

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم تیر 1389ساعت 22:44  توسط  محمد  | 

روزهای نمکی ترم دوم

سلام

خیلی چاکریما یه مدت بود پست نگذاشته بودم امیدوارم که همه خوب و سر حال باشین.از همه دوستایی که تو این مدت برام پیغام گذاشتن ممنون.خدا رو شکر ترم دوم نسبت به ترم اول برای من خیلی تفاوت داشت از لحاظ درسی که خیلی بهتر بود خوب مجبور به درس خوندن بودم خدا رو شکر به خیر گذشت از لحاظ دوستی و رفاقت تونستم تز خودم رو پیاده کنم البته تز این بنده همون تز دین مبینم اسلامه خدا رو شکر که شد.تو این ترم خوب یه اتفاق بسیار جالبی هم برام اتفاق افتاد که برام شیرین بود که اولین باری بود............  که شرمندتونم فضولیش به شماها نیومده ادم چیز شخصیشو که به همه نمیگه البته واقعا نمکی بود  بهتون بر نخوره چون همتونو دوش دارم.تو این مدت پرسپولیس قهرمان شد خودم خیلی از لحاظ فوتبالی پیشرفت داشتم از لحاظ سیاسی شرمنده دیگه علاقه ای به سیاست ندارم.و جمله اخر اینکه از این به بعد پایان کار با یه سخن از یه بزرگی یاد میکنم:::::هماهنگی قلب و چشم :قلب کتاب چشم است انچه چشم بنگرد در قلب می نشیند مولا علی {َع}.همتونو دوسدارم یا علی.

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم خرداد 1389ساعت 11:12  توسط  محمد  | 

.سال نو مبارک.

سلام امیدوارم که هرجا هستین خوب سرحال باشین عید رو به همتون تبریک میگم امیدوارم سالی که

 در پیش داریم ماها نسبت به پارسال خوش اخلاق تر مهربون تر و با گذشت تر بشیم خیلی چاکرم و

 دوستون دارم یا علی.

+ نوشته شده در  شنبه بیست و نهم اسفند 1388ساعت 15:40  توسط  محمد  | 

زود قضاوت نکنیم!

مردی متوجه شد که گوش همسرش سنگين شده و شنوايی اش کم شده است...
به نظرش رسيد که همسرش بايد سمعک بگذارد ولی نمی دانست اين موضوع را چگونه با او درميان بگذارد. به اين خاطر نزد دکتر خانوادگی شان رفت و مشکل را با او درميان گذاشت.
دکتر گفت: براي اينکه بتوانی دقيقتر به من بگويی که ميزان ناشنوايی همسرت چقدر است، آزمايش ساده اي وجود دارد. اين کار را انجام بده و جوابش را به من بگو...
«ابتدا در فاصله 4 متری او بايست و با صداي معمولی ، مطلبی را به او بگو. اگر نشنيد، همين کار را در فاصله 3 متري تکرار کن. بعد در 2 متری و به همين ترتيب تا بالاخره جواب بدهد.»
آن شب همسر آن مرد در آشپزخانه سرگرم تهيه شام بود و خود او در اتاق پذيرايی نشسته بود. مرد به خودش گفت: الان فاصله ما حدود 4 متر است. بگذار امتحان کنم.
سپس با صدای معمولی از همسرش پرسيد:
«عزيزم ، شام چی داريم؟» جوابی نشنيد بعد بلند شد و يک متر به جلوتر به سمت آشپزخانه رفت و همان سوال را دوباره پرسيد و باز هم جوابی نشنيد. بازهم جلوتر رفت و به در آشپزخانه رسيد. سوالش را تکرار کرد و بازهم جوابی نشنيد. اين بار جلوتر رفت و درست از پشت همسرش گفت: «عزيزم شام چی داريم؟»

و همسرش گفت:«مگه کری؟!» براي چهارمين بار ميگم: «خوراک مرغ»!!

 

حقيقت به همين سادگی و صراحت است.

مشکل، ممکن است آن طور که ما هميشه فکر ميکنيم در ديگران نباشد؛ شايد در خودمان باشد...

ادامه مطلب رو هم حتما بخونید... یه داستان واقعی گذاشتم!


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم اسفند 1388ساعت 8:18  توسط محسن  | 

تقدير يا سركوفت ايندگان ؟؟؟؟؟


در مورد جامعه يه مطالبي به ذهنم مي رسه كه اميد دارم كه بخونينش.
زماني كه سن ما بين 9 تا 19 بود وقتي كه اطرافيان دوستان اشنايان از ما مي پرسيدن كه چند سالمونه هميشه تند و سريع سنمون رو بيشتر از اصلش ميگفتيم اخه دوست داشتيم خودمونو بزرگ نشون بديم اما واقعا جالبه زماني كه سن از 19بيست بالا زد وقتي مي پرسن چند سالتونه كند و با تامل فراوان سنمون رو ميگيم جالبه سنمون رو دوست داريم كمتر بگيم و بيشتر اوقات هم همين كارو ميكنيم.جالب نيس وقتي كوچيكيم به سمت بزرگ سالي جا ميزنيم وقتي هم كه بزرگيم با تامل فراوان ميگيم تازه كوچيكترشو .مي خوام راز نهفته اين رو به طور مختصر  بگم ؟؟؟جوابش خيلي واضحه اينه كه چون از عمرمون به درست و به جا استفاده نكرديم .خدايي راست نميگم ما فقط دنبال رفاه راحت طلبي هستيم تو رو به اين خاك قسم بياين تو همون حوزه اي كه بهش علاقه داريم براي خودمون خانوادمون خاكمون يك لحظه حداقل با ارزش باشيم يادمون باشه اين همه زيبايي كه خدا تو وجودمون قرارداده امانته .خوشگلاي من بايد اون دنيا جواب پس بديم.يه كار بكنيم كه مورد تقدير ايندگان قرار بگيريم نه سركوفت!!!!!دوسدار هميشگي شما محمد

+ نوشته شده در  دوشنبه دوازدهم بهمن 1388ساعت 15:11  توسط  محمد  | 

لطفا عاشقی ممنوع!!

درکتاب "کذب الیقین" آمده است که :

قریه ای بود بسیار زیبا کنار دریای شمال، در گوشه ای از این قریه ی سرسبز کلبه ای بود محقر که مرغ خانه ای داشت پر از مرغ و خروس.هر سال با گذشت خرداد و تیر به تعداد مرغ و خروس ها اضافه می شد.

روزی از روزهای خرداد بود؛ دو جوجه ای که با هم سر از تخم بیرون آورده بودند وتازه با  دنیای بیرون آشنا شده بودند ، کم کمک از یکدیگر خوششان آمده بود !!!

هر روز که می گذشت این دو جوجه خوش اندام تر می شدند و ریزه ریزه در دل نقلی یکدیگر بیشتر جا باز می کردند. خلاصه این دو جوجه ی طلایی ما که با دیدین یکدیگر رویشان سرخ و سفید می شد ، یک دل و نه صد دل عاشق یکدیگر شده بودند. دگر همه مزرعه آن ها را شناخته بودند و آن دو همه جا تابلو شده بودند. حتی عمو لحاف دوز که ماهی یک مرتبه به مزرعه ی آن ها می آمد، می دانست که این دو جوجه با یکدیگر "F" شده اند!!!! با تجربه های مرغ خانه، تک و توک به آن ها تذکراتی مبنی بر اصلاح رفتارشان و کم کردن رابطه یشان می دادند، ولی آن دو جوجه که بدجوری در کف یکدیکر بودند گوششان به این نصایح بدهکار نبود که نبود.

(بین خودمان باشد ولی بگی نگی به یکدیگر هم می آمدند!)

روزگار، به کام این دو جوجه ی ما می گذشت. هر روز با هم به کنار رود می رفتند و آبی می زدند و آب بازی می کردند و ...

کم کم فصل سرما داشت فرا می رسید و هرچه می گذشت این دو جوجه ی داستان ما که یک دل و نه صد دل عاشق یکدیگر بودند به یکدیگر شبیه و شبیه تر می شدند. بعد از گذشت روزهایی چند از فصل سرما ، کم کم هر دوی ِ جوجه ها کاکل درآوردند و کاشف به عمل آمد که ،بــــلـــه، این دو جوجه که تمام جوجگی خود در کف یکدیگر بودند ، هر دو خروس از آب در آمده بودند! روزگار بد رکبی به آن ها زده بود، خلاصه به ناچار را بطه ی آن ها از یک رابطه " LOVE " به یک رابطه ی سلام و علیک تبدیل شد و کم کم کلا ملقی شد! و چیزی به جز افسردگی و میگرن، نصیب آن دو نشد.

 

 (بخش عمده متن بالا رو طنز و شوخی تشکیل داده،البته که من هم مثل بقیه آدم ها از دوستی و عاشق بودن لذت می برم)

                  برداشت از این داستان کاملا آزاد است.   ممنون که این متن رو خوندید، ( محسن)
+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و هشتم دی 1388ساعت 7:53  توسط  محمد  | 

لیلی و مجنون

در احوال لیلی 

بیت ۱۳ تا ۱۸   

امیوارم همیشه قشنگ بمونین

با این همه ناز و دلستانیخون شد جگرش ز مهربانی

در پرده که راه بود بستهمی بود چون پرده برشکسته

می رفت نهفته بر سر بامنظاره کنان ز صبح تا شام

تا مجنون را چگونه بیندبا او نفسی کجا نشیند

او را به کدام دیده جویدبا او غم دل چگونه گوید

از بیم  رقیب و ترس بدخواه پوشیده به نیمشب زدی اه    

امیدوارم دلتون با این اشعار نظامی عاشقتر و نرمتر بشه.

                                                              

+ نوشته شده در  پنجشنبه دهم دی 1388ساعت 22:46  توسط  محمد  | 

بیاین به زندگی عاشقانه بنگریم

سلام 

دیگه داریم به اخرین روزهای پاییزی نزدیک میشیم خیلی زود گذشت خیلی.
محمدم خيلي شرمندم يه مدت خيلي زيادي بود مطلبي ننوشته بودم تو اين چند وقت اتفاق هاي مهمي افتاد از 13 ابان گرفته تا 16 اذر و ...............
تولدم و ...............
دانشگاه كه بد نيستش خوب تعدادي  دوست پيدا كردم بد نيستن امتحانام از 10 دي شروع ميشه فكركنم رسم فني رو بيفتم ولي اميدوارم اينطور نشه.تو دانشگاه استادا بد نيستن فقط يكيشونو نميتونم تحمل كنم اونم فيزيكه .تو تمامشون استاد اشتري كه براي ادبياته خيلي باحاله از اون استاداي زن باحاله.نميدونم كي باز مطلب بنويسم ولي اينو بگم از همتون كه تو اين مدت نظر دادين ممنونم خيلي دوستون دارم يه پيشنهاد دارم سعي كنين با عشق زندگي كنين .هميشه عاشق باشين.در اخر از الهه- افشین- علی- مهدی- حانیه- پارسا- مریم- پسرکوچولو- امیرحسین- نگین- مرضیه- ریحانه- اکبر- اتنا- محمدرضا به خاطر نظراتشون تشکر میکنم. 

+ نوشته شده در  جمعه بیست و هفتم آذر 1388ساعت 18:49  توسط  محمد  | 

نوشته شده توسط محمد((قابل توجه همه دختر خانمها))

سلام به همه دختر خانم ها و اق پسر گلاي عزيز شرمنده تو اين مدت سرم شلوغ بود نتونستم مطلب

 بنويسم من روزاي 3و4و5شنبه كلاس دارم يه 19 واحد ترم اول تو پاچمون كردن ولي همه اين

 سختيهاشو حاضرم تحمل كنم ولي يه سختيشو الان نميشه؟؟؟؟؟؟؟؟به ذهنتون فشار نيارين نميتونين

بگين.ادميزاد تو هر محيطي كه ميره اولش وجدانا سخته خيليهم مثلا خود من تا ميام با هر كي دوست

شم مي بينم ساعت بعدي با يه سري ادماي جديدم هرچند بعد نيستا ولي زيادم جالب نيس اميدوارم

ايشالا هممون عاقبت بخير بشيم.واي اين دخترا هم كه نگم همه جاها رو اشغال كردند تا ميايم بريم تو

كلاس مگه رومون ميشه جدا 65تا85 درصد كلاسها دخترن!!!!!!!!!!!!!!!!!ولي دانشگاهش وجدانا بعد

نيست.دوسسسسستتون دددددددااااااااااااررررم.باي باي باي باي.

+ نوشته شده در  پنجشنبه نهم مهر 1388ساعت 16:40  توسط  محمد  | 

شعری از محسن.ر

سلام ؛ باز شدن مجدد مدارس و دانشگاهها را به همه ی دوستان تبریک می گم.(هرچند تبریک نداره

که!)

خوب بریم سر اصل مطلب ، امروز می خوام براتون یه شعر از خودم بنویسم،  البته لازمه بدونین که

"""من هیچ ادعایی در شعر و شاعری ندارم"""

 

   این تمنای مرا کاش اجابت می کرد        به شبی در چمنی،ساز مهیامی کرد

 نرسیدست از او هیچ ندایی به  برم          به نوایی دل من کاش مصفا می کرد 

 بی گمان نوبت اول که بدیدم وی را            به نگاهی دل زنگار ، مجلا می کرد 

شک ندارم به شبی ساز مهیا می شد       می گذشت و همه صحرا مصلا می کرد

 از نگاه بد من هیچ   نکرد او شکوه          به کرم هر کاستی بود  مخفا می کرد

 

ممنون که این متن رو خوندین،  3/7/88   " محسن.ر "

+ نوشته شده در  شنبه چهارم مهر 1388ساعت 10:2  توسط  محمد  | 

شعری دلبرانه از شهریار مهربان

حالا چرا؟

امدي جانم به قربانت ولي حالا چرا؟

بي وفا حالا كه من افتاده ام از پا حالا چرا؟

نوشدارويي و بعد از مرگ سهراب امدي

سنگدل اين زودتر مي خواستي حالا چرا؟

عمر ما را مهلت امروز و فرداي تو نيست

من كه يك امروز مهمان توام فردا چرا؟

نازنينا ما به ناز تو جواني داده ايم

 ديگر اكنون با جوانان ناز كن با ما چرا؟

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم مهر 1388ساعت 15:18  توسط  محمد  | 

جالب ترین روز

سلا م به همه دوستان

حدث بزنين امروز چه روز عجيبي بود؟؟؟؟؟؟؟؟

امروز روز اول حضورم در دانشگاه بود.واي واي صبح ساعت 6 پا شدم و اماده حركت به سمت دانشگاه

البته با اعمال شاغه.اخه از ترس دير رسيدن به جلسه توجيهي مجبوري رو پلكان اتوبوس نشستم همه

بدنم درد گرفت.به انجا كه رسيدم رفتيم نشستم تا جلسه توجيهي شروع شد.خوب مسيول هاي انجا رو

 به همه معرفي حضوري كردند بد نبود جاتون خالي سانديس كيكم دادند.اينم از امروزمون.دوستون

 داررررررررررررررررممممممممممممممممم.

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم مهر 1388ساعت 21:11  توسط  محمد  | 

سهراب سپهری

او ديگر نبود

ميكنم تنها از جاده عبور

دور ماندند زمن ادمها

سايه اي از سر ديوار گذشت

غمي افزود مرا برغم ها

فكر تاريكي و اين ويراني

بي خبر امد تا با دل من

قصه ها ساز كند پنهاني

نيست رنگي كه بگويد با من

اندكي صبر سحر نزديك است

هر دم بر ارم از دل:

واي اين شب چقدر تاريك است!!

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:53  توسط  محمد  | 

ذكر جنيد بغدادي

 

بوسه بر پاي دزد

نقل است كه در بغداد دزدي را اويخته جنيد برفت و پاي او را بوسه داد. او را سوال كردند؟ گفت:هزار

 رحمت بر وي باد كه در كار خود مرد بوده است و چنان اين كار را به كمال رسانيده است كه سر در سر ان كرد.

منظور سر خودشو در اين راه از دست داد

+ نوشته شده در  سه شنبه سی و یکم شهریور 1388ساعت 19:51  توسط  محمد  | 

((خطبه184 در باب منافق))

((برج بن طايي از شعراي مشهور خوارج بود و با صداي بلند گفت حكومت فقط از ان خداست)) امام در

 سال 38 هجري در جواب او گفت:خاموش باش خدا رويت را زشت گرداند اي دندان پيشين افتاده .به خدا

سوگند! انگاه كه حق اشكار شد تو ناتوان بودي و اواز تو اهسته بود و ان هنگام كه باطل بر اورد چونان

شاخ بز سر براوري.

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام شهریور 1388ساعت 21:19  توسط  محمد  |